متاسفانه در پست قبلی تاریخ برنامه اشتباهاً ۶/۱۲/۸۵ تایپ شده .
تاریخ صحیح ۲۱/۱۱/۸۵ هست. |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|
شنبه ۶/۱۲/۸۵ منطقه میانکاله ساعت ۸ صبح بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه قرار بود که ساعت ۹ همه برای حرکت آماده باشند . ولی چون منتظر گروهی برای فیلمبرداری از بهشهر بودیم مجبور شدیم منتظر بمونیم. کمی نرمش کردیم و حدود ساعت ۱۰.۱۵ حرکت کردیم. مسیر حرکت بصورت کفی بود ولی گل و چاله های آب داشت.و همین مسئله کمی حرکت رو دشوار می کرد.به هر حال باید بیخیال لباس و تمیز بودن و سوسول بازی میشد. با این حال لذت خودش رو داشت . در اطراف مسیر تماماً بوته های خار داری بود که این مسئله باعث پنچر شدن تیوپ چرخها میشد و البته مسیر های سبز هم تا دلتون بخواد بود . در بعضی از قسمتها هم از کنار تالاب رد می شدیم.مسیری بکر و زیبا. دلم میخواست اینقدر از گروه فاصله داشته باشم تا فقط سکوت رو بشنوم هیچ صدایی نبود جز گاهی صدای پرنده ای . آدم دلش میخواست بشینه و شاعر بشه.بین راه برای ناهار ایستادیم . چه جای زیبایی آدم دلش نمیخواست مسیر تموم بشه. دلم میخواست تا ۱ هفته تواین منطقه رکاب بزنم. حدود ساعت ۲:۴۵ برای ناهار خوردن ایستادیم. بعد از صرف ناهاری مختصر ساعت ۳:۱۵ حرکت دوباره شروع شد. بازهم مسیر گل بود و چاله . من که از تنوع مسیر لذت بردم. از یکنواختی خیابونهای تهران خسته شده بودم.چیز دیگه ای که برام جالب بود اینکه اینجا بدلیل کم بودن ارتفاع و بالا بودن مقدار اکسیژن و پاک بودن هوا آدم خیلی کمتر احساس خستگی میکرد. خلاصه حدود ساعت ۴:۳۰ رسیدیم به محل استقرار شب دوم. کنار خلیج گرگان، چه جای عجیبی بود برام یه حسی نسبت به این مکان داشتم . خلیج گرگان که ا رتفاع آب در عمیق ترین جایش به چونه آدم میرسد تازه اگر قد حدود ۱۷۰ داشته باشی . و جالب تر اینکه خلیج برعکس دریا موج نداره و این مسئله خلیج رو از دریا متمایز میکنه .مکانی که قرار بود شب (دوم )بمونیم ماله پاسگاه میانکاله بود. بعد از مشخص شدن جا و مکان افراد کم کم بچه ها بکنار آتشی که در بیرون از ساختمان برپا شده بود رفتند. بچه ها آواز می خوندند و کنار این آتیش کنار خلیج گرگان چایی خوردن چه حالی میده! قرار بود برای شام ماهی درست کنند . گروهی که میزبان ما بودن در حال آماده کردن ماهی ها بودند. من حدود ساعت ۸ رفتم که بخوابم خیلی احساس کمبود خواب می کردم. می دونستم اگر نخوابم فردا اذیت می شم. حدود ساعت ۱۱ بیدار شدم و با خواب آلودگی کنسرو عدسی که همراهم بود رو خوردم کمی که سرحال شدم رفتم کنار آتیش تازه الان وقت کنار آتیش اومدن بود. همیشه عاشق شبهایی هستم که کنار آتیش گذرندوم.مخصوصاً که افرادی که بودن کمتر شده بودن و موقعیت برای صحبت کردن بهتر بود. با آقا شاهرخ در مورد ورزش بسکتبال صحبت کردیم آخه اون مسئول گروه بسکتبال بهشهر بود. حدود ساعت ۱ رفتیم که بخوابیم . متاسفانه چون داخل ساختمان جا نبود آقا شاهرخ و یکی از دوستانشون مجبور شدن بیرون از ساختمان بخوابه کنار آتیش البته هوا یه کمی سرد بود.شب خوبی بود .ادامه در پست بعدی |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|
سلام به دوستان، گزارش برنامه منطقه حفاظت شده میانکاله برنامه در تاریخ 20/11/85 لغایت 22/11/85 به طور مشترک توسط گروه گشتا ( مسئول گروه: آقای محمد صادقی) و گروه افق کرج ( مسئول گروه: آقای حامد صلحیوند) برگزار شد. جمعه 20/11/85 ساعت 6.30 هفت تیر تعداد افراد: 30 نفر این برنامه در فصل مهاجرت پرندگان مهاجر برگزار شد و تمام جذابیت برنامه هم بخاطر همین مطلب بود. تو این فصل پرندگانی از قبیل قرقاول لک لک دیده میشوند. من برای اولین بار بود که میخواستم با گروه به دوچرخه سواری برم ( تو این 6 ماهی که دوچرخه سواری رو شروع کردم همیشه تنها رکاب زدم) ساعت 5:45 بیدار شدم و آماده رفتن شدم. چون برنامه 3 روز بود باید کوله پشتی میبردم که شامل وسایل مورد نیاز3 روز باشه وقتی خواستم راه بیفتم حفظ کردن تعادل روی دوچرخه برام سخت بود ولی کمی که حرکت کردم مشکلم حل شد. حدود ساعت 6:40 به محل قرار رسیدم با خودم فکر می کردم الان گروه به خاطر من معطل می شه ولی وقتی رسیدم دیدم حالا حالا ها از رفتن خبری نیست. 30 نفر دوچرخه سوار که هنوز دوچرخه هاشون رو بار اتوبوس نکردند. کمی خیالم راحت شد. من توی این گروه فقط اسم آقای صادقی رو میشناختم حتی تا حالا ندیده بودمش و همه برام غریبه بودند.خلاصه حدود ساعت 8 راه افتادیم ( 1:30 دقیقه طول کشید) بین راه مسئولین گروه شروع به معرفی افراد کردند .تقریباً ۷۰% گروه حرفه ای بودند و سابقه خوبی تو دوچرخه سواری داشتند. حدود ساعت 2:30 بود که متوجه صدا های عجیبی از موتور اتوبوس شدیم. کارشناسان فنی پیاده شدند تا نگاهی به اتوبوس بندازند و بعد از کارشناسی معلوم شد اتوبوس یاتاقان زده! خلاصه امکان حرکت اتوبوس کاملاً منتفی شد و به دنبال وسیله ای برای حرکت به سمت مقصد بودیم . 30 نفر با 30 تا دوچرخه .خلاصه حامد صلحیوند با یکی دیگه از بچه ها دنبال ماشین رفتند. تو فاصله ای که مجبور بودیم منتظر ماشین باشیم حسین ابومعاش یکی از بچه های افق که خیلی هم با تجربه و فنی بود در مورد انواع رشته های دوچرخه سواری و مسایل فنی دوچرخه برامون توضیح داد یه مطلبی که برام جالب بود این بود که اونهایی که با تجربه تر بودند خیلی با جون و دل تجربیاتشون رو در اختیار آدم می گذاشتند و دقیقاً همون ضرب المثل معروف که درخت هر چی پر بار تر هست سنگین تر هم هست به یاد آدم می آوردند( البته یاد آور بشم تو این برنامه همه بچه ها خیلی خوب بودند و هیچ مشکلی نبود)خلاصه حدود ساعت 4 بود که حامد با یه خاور برگشت.باید سوار خاور میشدیم من که کلی ذوق کردم . بازم یه تجربه جدید شاید به نظر شما سوار شدن خاور حالب نباشه ولی از نظر من متفاوت بودن سفری با سفر دیگه به هر شیوه ای که باشه جذاب هست چون ازنظر من سفر یعنی تجربه. دوچرخه هارو سوار خاور کردیم و به سختی 27 نفر سوار خاور شدیم ( 3 نفر جلو نشستند). به قائمشهر که رسیدیم مینی بوس گرفتند و 19 نفر از بچه ها سوار مینی بوس شدند . من ولی همچنان اصرار داشتم که با خاور به سفر ادامه بدیم . .حسین که قبلاً معرفیش کردم بین راه پشت خاور پیشنهاد بازی رو داد که هم سرگرم کننده بود و هم آموزنده. بازی با اسامی قطعات دوچرخه و معرفی قطعات. من که بغیر از رکاب و فرمان هیچی از دوچرخه نمیدونستم برام این بازی آموزنده بود و جالب بود.بین راه دو تا از بچه های افق که بهشهر درس می خوندند هم سوار خاور شدند. هومن واکبر، از بچه های down hill کار. هومن صدای خوبی داشت و برامون خوند . حدود ساعت 10 شب رسیدیم به محل اقامت گروه. مکانی که قرار بود شب اول اونجا بمونیم ساختمانی بود مربوط به اداره حفاظت محیط زیست میانکاله . گروهی که با مینی بوس رفته بودند قبل ازما رسیده بودند. دوچرخه ها رو ازخاور پیاده کردیم و برای استراحت و صرف شام مستقر شدیم. بعد از شام حامد در مورد برنامه فردا توضیحاتی داد.و حدود ساعت 12 خوابیدیم.ادامه درپست بعدی
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|

میسر فیروزکوه قبل از یاتاقان زدن اتوبوس
