|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|
یکشنبه ۲۲/۱۱/۸۵ روز پایانی امروز روز آخر برنامه بود.حدود ساعت ۸.۳۰ بیدار شدیم. امروز یه حسی بهم میگفت که نمیتونم خوب رکاب بزنم. انگیزه نداشتم نمیدونم چرا!!! خلاصه بعد از خوردن صبحانه باید چرخهامون رو آماده می کردیم. هنوز راه نیافتاده بودیم که آقای ژوبین با یک د سته گلهای نرگس خوشگل رسیدند و گلها رو بین بچه ها پخش کردند. منم گلهامو به چرخم زدم و راه افتادیم.اوایل مسیر مثل روز قبل گلی بود ، بعد از طی مسافتی به کنار دریا رسیدیم . دریای خزر رو برو مون بود، همیشه دوست داشتم کنار ساحل دوچرخه سواری کنم. ، نسیم دریا حال آدم رو جا میاورد.کمی عکس گرفتیم و دوباره راه افتادیم. ادامه مسیر از کنار ساحل دریا بود تا جایی که شب اول موندیم. اول فکر میکردم مسیر امروز از دیروز راحتر باشه ولی بر عکس شد امروز باد تو سینه داشتیم و همین مسئله باعث میشد سرعت کمتر بشه، البته چون من یه اشتباهی که کردم این بود که باید پشت باد بچه ها میخوابیدم ولی چون تجربه نداشتم نمیدونستم این کار چقدر نتیجه خوبی داره به خاطر همین بعد از حدود 3 ساعت خسته شدم و دوچرخه ام رو پشت وانت گذاشتم. اول کمی مسیر رو به صورت دویدن طی کردم و خیلی هم لذت بردم. بعد از طی مسافتی وانت به من رسید و مجبور شدم که سوار وانت بشم.البته وانت سواری هم کیف داره! خلاصه بقیه مسیر رو هم در پشت وانت طی کردیم تا رسیدیم به انتهای مسیر. همونجایی که پریشب خوابیدیم. اون شب متوجه زیبایی محل نشده بودم. کنار ساختمون مرداب بود رفتم کنار مرداب نشستم. چقدر لذت بخش بود تا حالا کنار مرداب نشسته بودم یه حالت سکونی بود آدم احساس می کرد زمان ایستاده. احساس آرامش از اینکه هیچ عجله ای در کار نیست، عین یک مرخصی بود اون لحظاتی که کنار مرداب بودم، مرخصی از دنیا،از هم همه، از چیزهایی که باعث آزارم میشند ، همیشه توی طبیعت این احساس رو دارم ولی این بار بیشتر احساسش کردم. هنوز هم با یاد آوری اون لحظه روحم آروم میشه. دیدن مرغابی هایی که خیلی آروم روی آب حرکت می کردن زیبایی اون منطقه رو بیشتر می کرد. خلاصه بچه ها داشتند ماهی های تازه ای که برامون تدارک دیده بودند رو آماده می کردند. بعد از صرف ماهی ها حدود ساعت 7 عصر آماده رفتن شدیم .دلم نمیومد از اونجا بریم . دلم میخواست چند روز دیگه اونحا بمونم. فکر شو بکنید آدم کنار آتیش زیر آسمون پر ستاره رو ول کنه و برگرده به تهران. دلم می خواست از آخرین لحظات هم استفاده کنم.میخواستم مسیری که تا اتوبوس بود رو پیاده برم که اول موافقت نشد ولی با همراهی یکی از بچه ها و مسئولین گروه تونستم به حداقل خواسته دلم برسم . و این با ارزش ترین چیزی بود که تونستم بهش برسم چون اولش که جواب نه شنیدم خیلی خورد توی ذوقم. خلاصه سوار اتوبوس شدیم و حرکت به سمت تهران.متاسفانه راننده اتوبوس کمی دندون گردی کرد و سر قیمت کمی به مشکل خوردیم که البته مسئولین گروه خیلی زود مشکل رو حل کردند. حدود ساعت 4 صبح رسیدیم تهران. سفر فوق العاده ییییییییییییییییییییییییی بود . پر از تجربیات مفید. با افرادی که نمی شناختم ولی انگار می شناختم ، و خدا را شاکرم که برای اولین بار با کسانی رکاب زدم که همیشه دوست داشتم حداقل با یکی از این آدمها آشنا بشم و حالا ... |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط مریم بخشایش
|
|
|
|
