11/7/86 باز هم مه

صبح ساعت 7 بيدار شدم . بازهم هوا خنكي دلچسبي رو داشت. ساعت 9:30 بود كه يواش يواش آماده رفتن شدم. با بدرقه ميزبان مهربانم و خانواده خوبشان به سمت نير براه افتادم. مسير تقريباً كفي بود. ساعت 12 به نير رسيدم. ميخواستم نير بمونم كه با راهنمايي اهالي نير به سمت سراب ادامه مسير دادم. در مسير امروز يه گردنه به نام گردنه صائين كوتاه دارم.گردنه سنگيني نبود و طولاني هم نبود حدود 9-8 كيلومتر بود. بعد از گردنه دوباره همان شيبي بود كه بعد از گردنه حيران تجربه كردم منتها چون جاده كمي باريك بود خطرناكتر بود. باد هم شديداً ميوزيد و كنترل چرخ رو مشكل مي كرد. ساعت 16:30 به سراب رسيدم و با برخورد بسيار خوب و دلگرم كننده مردم سراب مواجه شدم. بدون هيچ مشكلي در تربيت بدني اقامت كردم .بازهم تو خوابگاه تنهاي تنها بودم.

پايان روز ششم

حدود 90 كيلومتر

12/7/86

روز بسيار دلچسبي بود

يكي از هدفهاي من از انتخاب اين مسير ديدار از دهه پدري بود كه تا حالا نرفته بودم. دهه بخشايش. اين چيزي بود كه دلم ميخواست حتماً‌ عملي بشه. صبح ساعت 7:30 خوابگاه رو به سمت بخشايش ترك كردم. تماي مسير جاده باريكي بود كه كمي خطرناك بود چون مرتب ماشين هاي سنگين از كنارت رد ميشدن ولي خطرناكتر از اون ماشينهاي سواري بودن كه بسيار بد رانندگي مي كردند. بايد به سمت دوزدوزان ميرفتم. از دوزدوزان به سمت مهربان و از اونجا به سمت بخشايش رفتم. يه احساس بسيار زيبا داشتم. فكرش رو بكنيد بايد بريد به جايي كه هيج كس رو نميشناسيد ولي با اونها فاميل هستيد 65 سال پيش توي اين ده پدرم بدنيا امده. يه چيزي كه طنز و همش تو ذهنم ميامد، به ياد كارتون وقتي بابا كوچك بود ميفتادم. ديدن دهي كه پدرم بدنيا آمده و  بزرگ شده برام جذاب بود و هيجان انگيز. جاده از مهربان به بخشايش بسيار خلوت بود به طوري كه هر 10 دقيقه يك ماشين رد مي شد.ساعت 15 به ده رسيدم. همينطور كه داشتم به دنبال آدرسي كه از پسر عمه ام ميگشتم يكدفعه يه آقايي دستم رو گرفت كه بعد از شوخي فهميدم همان پسرعمه ام هست. چون با هماهنگي كه از قبل عمويم از تهران با پسرعمه ام كرده بود اونها منتظر رسيدن من به ده بودن. با هم به منزلشان رفتيم. ديدن اقوامي كه تا حالا نديدم بسيار لذت بخشتر از آني بود كه حتي تصورش رو ميكردم. قدم به خانه اي با صفا گذاشتم كه بسيار بي ريا و با محبت بودن. يكي از دخترهاي پسرعمه ام دستپخت بسيار خوشمزه اي داشت كه به جرات ميتونم بگم كمتر غذاهايي به اين خوشمزگي خورده بودم. شب فاميلها به ديدن من آمدن و منو بسيار شرمنده كردند. متاسفانه من زبان تركي بلد نيستم و با بعضي از اقوام كه فارسي بلد نبودن نميتونستم مستقيم صحبت كنم و بايد دخترهاي جوانتر برايم ترجمه ميكردند كه همين باعث خنده و شيطنت ميشد. چن عكس هم گرفتيم كه متاسفانه در هنگام چاپ سوخته بود.به هر حال احساس بسيار خوبي داشتم كه تمام فاميلي كه تا به امروز نديده بودم يكدفعه با هم ميديدم. امشب شب بسيار خوبي بود . خيلي آسوده به خواب رفتم. فردا هم در اين ده زيبا و دوست داشتني خواهم ماند.

پايان روز هفتم

حدود 80 كيلومتر

 

13/7/1386

امروز براي ديدن ده و ديدار با اقوام در ده ميمانم. به همراه خانواده پسرعمه به ديدن اقوام و اطراف ده رفتم. به خانه عموي خدابيامرزم هم رفتم كه هنوز همسرش در اونجا ساكن هست و در همين خانه پدرم بدنيا آمده و تا سن 13 سالگي ساكن بوده كه بعد به تهران كوچ مي كند.

احساس خوبي دارم

 

 

9/7/86  باد بسيار شديد

امروز ساعت 7:30 تربيت بدني رو به سمت اردبيل راه افتادم. باد بسيار شديدي ميوزيد به طوري كه خوداهالي مي گفتن اين شدت باد كم سابقه بود. توي مسير كفي سرعت چرخ به سختي به 10 كيلومتر ميرسيد باد كاملاً‌توي سينه بود. حدودساعت 8:30 به اول گردنه حيران رسيدم. شيب زياد اول راه خسته ام كرده بود. طبق شنيده هام طول مسيري گردنه 20-15 كيلومتر هست ولي بعد از طي 25 كيلومتر كه از آستارا طي شده بود تازه فهميدم مسافت گردنه 45-40 كيلومتر ميشه. باورم نميشد كه تازه اول راه هستم. اگر ميدونستم كه بايد 40 كيلومتر سر بالا برم اونم با حدود 25 كيلو بار شايد جرات نميكردم اين كارو بكنم.خلاصه به سختي ادامه راه دادم. ساعت 12:30 براي صرف ناهار توقف كردم و ساعت 13:30 به راه افتادم.مناظر بسيار زيبا و رويايي گردنه خستگي رو از تن بدر ميكرد و انگيزه براي ادامه راه رو زياد. راستش ديگه احساس مي كردم كم آوردم. از يك ماشين پرسيدم تا بالاي گردنه چقدر راه هست كه گفت حدود 8-7 كيلومتر.كيلومتر شمارم از 7 بالاتر نميرفت. حدود ساعت 15:15 به بالاي گردنه رسيدم. باورم نميشد . فريادي از سر شوق، لذت ، خستگي و قدرت كشيدم. با خوشحالي تونل رو رد كردم و به سرازيري شهر اردبيل رسيدم. سرازيري كه بعد از اين همه سربالايي بهش ميرسي مثل رسيدن به بهشت بود. سرعت چرخم روي 65 كيلومتر بود تازه با اين همه بار و ترمزهايي كه ميگرفتم.بعد از 30 دقيقه وارد شهر اردبيل شدم. به سراغ تربيت بدني شهر رفتم كه گفتند خوابگاه ندارن و به استاديوم تختي مراجعه كردم ولي متاسفانه چون نامه اي نداشتم امكان اسكان در خوابگاه نداشتم. رفتم در كنار بيمارستاني كه چادر هاي ديگري هم زده بودند من هم چادر بزنم  كه متاسفانه به من اجازه ندادند با اينكه چادر هاي ديگري هم اونجا بود! ميخواستم به كنار درياچه شورابيل برم كه چون هوا سرد بود امكان چادر زدن در كنار درياچه كه سرد تر از جاهاي ديگر بود ميسر نبود.پارك ها هم جاي امني نبود.مستاصل مانده بودم كه در اين شهر بزرگ جايي براي يك مسافر خسته كه چادر كوچك خود را برپا كند پيدا نميشود. به هر حال با هماهنگي دوست خوبم آقاي رامز به منزل اقوام ايشان كه در اين شهرساكن بودند رفتم. از اين همه بلاتكليفي رها شده بودم. حدود 3 ساعت بود كه به دنبال جايي براي اقامت مي گشتم. راستش بعد از خستگي گردنه حيران دلم ميخواست يه جاي راحت و بدون دردسر استراحت كنم. به هر حال به آدرس داده شده مراجعه كردم و با استقبال بسيار خوبي از طرف خانواده احدي مواجه شدم. خستگي اونروز هم با مهرباني هاي اين خانواده مهمانواز بدر رفت.امشب در رختخواب گرم و نرمي آسوده تر بخواب رفتم انگار از پس مشكل ترين قسمت سفر هم بسلامتي رد شده بودم و كمي به خودم اميدوار تر شده بودم.

پايان روز چهارم

هواي سرد بطوري كه در منزل بخاري روشن بود در اوايل ماهه مهر

حدود 100 كيلومتر

 

10/7/86 مه صبحگاهي هواي سرد

صبح كه بيدار شدم روي تمام شهر رو مه فرا گرفته بود. باورم  نميشد اين موقع از سال هواي سرد رو تجربه كنم. امروز براي ديدار از شهر اردبيل ركاب نميزنم. صبح اول وقت به سرعين رفتم. برعكس چند سال پيش كه بعد از صعودسبلان به سرعين اومده بودم امسال اينجا خيلي خلوت بود البته فصل مسافرت هم تمام شده بود ولي به گفته كاسبان سرعين به دليل كمبود بنزين تابستان هم مسافر خيلي كمتر بوده .به هر حال از آبگرم سرعين استفاده كردم و جاي دوستان خالي آبگوشتي هم براي ناهار خوردم و به شهر برگشتم، به بازار،درياچه شورابيل كه بسيار زيبا بود رفتم و در آخر به بقعه شيخ صفي كه بدليل تعميرات امكان بازديد وجود نداشت.اين نكته هم يادآور بشم كه ديروز كه براي اقامت مشكل داشتم با يكي از دوستان كه ساكن مشهد هستند-سعيد سعيدي- تماس داشتم و مشكل رو مطرح كردم كه ايشان محبت كردند و نامه اي از ميراث فرهتگي تهيه كردند و از طريق ايميل برام ارسال كردند. خلاصه امشب هم با خانواده آقاي احدي به گردشي در شهر به پايان رسانديم.

پايان روز پنجم

امروز هم بدون ركاب به پايان رسيد

 

 

 

ساعت  23 شب 5/7/86  سفر آغاز گشت

رشت به تبريز

ترمينال شرق تهران به سمت رشت مركز استان گيلان

6/7/86

صبح ساعت 4:45 در شهر رشت از اتوبوس پياده شدم. هنوز براي ديدن شهر زود بود پس براي صرف صبحانه به پارك شهر رفتم كه در راه ميدان شهرداري هم ديدم و معماري اونجا كه توسط آلمانيها انجام شده بود برام جالب بود و زيبا.به پارك شهر كه رسيدم چون ماهه رمضان بود بايد جاي خلوتي رو براي صرف صبحانه پيدا مي كردم. پارك در اين ساعت صبح پر بود از ورزشكارايي كه اين هواي خوب رو به خوابيدن رختخواب ترجيح داده بودن و عداه اي هم با ديدن من به سمتم ميومدن و ابراز لطف مي كردن. حدود ساعت 7 بود كه به سمت آرامگاه ميرزا كوچك خان براه افتادم. تنها كسي كه اون ساعت صبح اونجا بود من بودم. چند عكس گرفتم و براه افتادم( متاسفانه دوربينم آنالوگ بود و عكسهاي آرامگاه سوخته بود).ساعت 45/7 ميدان شهرداري رشت رو به سمت بندر انزلي ترك كردم.حدود 35 كيلومتر تا انزلي راه دارم. هوا كمي ابري بود كه نزديك شهر خمام باران رحمت شروع به باريدن كرد. اشتباهي كه كردم فكر كردم الان باران بند مياد و پانچو نپوشيدم ولي باران بيشتر شد و من زماني كه كاملا خيش شده بودم پانچو پوشيدم.ساعت 10 به بندر انزلي رسيدم بعد از چرخيدن در شهر و كمي خريد به تربيت بدني رفتم. ولي چون نامه اي نداشتم و امشب هم مسابقات فوتبال ملوان و سايپا كرج بود موافقت نكردن كه حتي براي صرف ناهار و خشك كردن لباسهاي خيسم در گوشه اي از اين مجموعه اقامت 1 ساعته داشته باشم. به هر حال اولين استقبال به اين صورت انجام گرفت كه البته اين هم بخشي از تجربيات سفر هست كه البته ارزشمند در زندگي.بالاخره با راهنمايي اهالي انزلي به پارك پاسداران رفتم. پاركي كه دقيقا در كنار ساحل واقع شده. خدا شكر هوا آقتابي بود و من تونستم براحتي تمام لباسهام رو خشك كنم و ناهار درست كنم.ساعت 13 ناهار خوردم و با چند نفر كه به ديدن خانمي تنها آمده بودن كه بار سفري غريب به به همراه داشت( به گفته همان دوستان) همصحبت شدم. به گفته اهالي انزلي بغير از بندر كه گلهاي نيلوفر داره انزلي جاي ديدني نداره كه البته از فصل گلها هم گذشه بو.د. ساعت15:30 براي ادامه سفر به سمت رضوانشهر آماده شدم. تازه داشتم احساس ميكردم راهه طولاني در پي دارم و تنها هم هستم. قبلاً از دوست خوبم آقاي شاهين رامز كه مشوق من به اين  سفر بودن شنيده بودم كه سفر كردن به تنهايي لذت بخصوصي داره و الان داشتم اين احساس رو تجربه مي كردم و واقعاً لذت بخش بود. جاده هاي شمالي كشور بسيار زيبا بود و زيبايي اون دو چندان شده بود براي مني كه به آرامي در اين جاده در حال حركت بودم و ميتونستم بيشتر از كساني كه با ماشين در حال طي مسير هستند از زيبابيي اين راه لذت ببرم. چند كيلومتر به رضوانشهر مانده بود كه با آقايي كه نان خريده بود و با دوچرخه به سمت منزل ميرفت همصحبت شدم .آقاي ممدوح بسيار به من محبت كردن و من رو به سمت خانه معلم رضوانشهر راهنمايي كردن چون ايشان معلم ورزش بودن ميخواستن با اين طريق براي اقامت من در خانه معلم اتاق بگيرن ولي به دليل تعميرات اين مسئله مهيا نشد ولي با اين حال ايشان باز هم با من به تربيت بدني شهر آمدن و از آقاي نجف پور كه مسئوليت مراقبت از ساختمان تربيت بدن رو داشتن خواستن كه من در اونجا ا قامت داشته باشم.(از اين طريق از لطف آقاي ممدوح بسيار سپاسگزارم). آقاي نجف پور و خانواده بسيار مهربانشان اجازه دادن كه در كنارشان اقامت داشته باشم در حالي كه من ميتونستم در سالن تربيت بدني اقامت كنم ولي با اصرار پر محبت اونها همسفره افطارشان شدم. اون شب احساس خيلي خوبي داشتم كه در كنار اين خوانوده با محبت بودم.

در اين منطقه به زبان تركي هم صحبت ميكردن

پايان اولين روز سفر

  89 كيلومتر ركاب زدن

 

 

7/7/86   هواي ابري

قرار بود صبح ساعت 6 بيدار شوم ولي باران ميباريد و دوباره خوابيدم و ساعت 8:30 بيدار شدم. هوا بسيار عالي بود. باران بند آمده بود همه چيز آماده ادامه سفري زيبا. بعد از خوردن صبحانه در كنار خانواده آقاي نجف پور ساعت 11 به سمت تالش براه افتادم. ميخواستم به ديدن آبشار   پره سر بروم كه بنا بر گفته اهالي بايد از جاده خيلي فاصله بگيرم كه بتونم برم آبشار و چون اين فصل سال خيلي اونجا خلوت بود و امكان داشت مشكلي برام پيش بياد از رفتن به اونجا منصرف شدم در ضن بردن چرخ با وسايل هم به اونجا مشكلي ديگر بود. ولي ميتونم به ساحل گيسوم برم( تا حالا نرفتم).ساعت 13 بود كه اول جاده ساحل گيسوم بودم. واقعاً‌زيبا بود در طول جاده بغير از خودم 5-4 تا ماشين ديدم و تقريباً تنها بودم واين تنهايي خيلي بهم چسبيد. ناهار دركنار ساحل خلوت گيسوم خوردم. ساعت 15:10 به سمت تالش براه افتادم.اسم تالش در نقشه هشتپر نوشته شده ولي اسم قديم اينجا تالش هست. ساعت 17:30 به تالش رسيدم. براي اقامت شبانه به تربيت بدني تالش رفتم و با معرفي من به مسئول خوابگاه از طرف آقاي نجف پور خوشبختانه مشكلي از بابت خوابگاه نداشتم. خوابگاه بسيار تميز و بزرگ بود. بعد از كمي استراحت به ديدن ميدان امام كه در شب جلوه خاصي داره و امارت هشتپر رفتم. مجسمه سردار كلاه چرمي كه با چراغهاي رنگي ساخته شده .متاسفانه امارت هشتپر در اختيار دولت بود و امكان بازديد نداشت. شام در رستوران نزديك خوابگاه خوردم كه انصافاً غذاي خوبي داشت. ساعت 21:30 خوابيدم.

تالش از رضوانشهر شلوغتر بود

پايان روز دوم سفر

54 كيلومتر

 

 

 

8/7/86  كمي تا قسمتي ابري

ساعت 6:40 بيدار شدم. روبري تختم پنجره اي بود كه رو به كوه باز ميشد و اولين منظره اي كه به محض باز كردن چشمام ديدم طبيعت زيبا بود كه به من صبح بخير مي گفت. صبح بسيار خوبي رو شروع كرده بودم. ساعت 7:30 تربيت بدني تالش رو به سمت آستارا ترك كردم. صبحانه بين راه در جاده هاي زيباي شمالي صرف شد. هرچه به سمت آستارا نزديك تر ميشدم نوع برخورد مردم و گويش ها فرق ميكرد و بيشتر به زبان تركي صحبت مي كردند. مشكل اصلي ساكنين اين مناطق بيكاري بود و متاسفانه از زماني كه بنزين هم سهميه بندي شده بود مشكلات بيشتر شده بود. بعد از شهر حويق براي ناهار توقف كردم. ساعت 12:30 بود. ناهار خوردم و ساعت 13:40 به سمت آستارا حركت كردم.30-25 كيلومتر تا آستارا را دارم. هواي امروز بيشتر آفتابي بود. امروز توي راديو گفت كه اردبيل ديشب سرماي بي سابقه 2- درجه در ابن وقت سال رو داشته و خيابانهاي اردبيل يخ بسته. خدا به داده من برسه كه فردا ميخوام برم اردبيل.ساعت 15:30 وارد شهر آستارا شدم و به تربيت بدني كه در خيابان فارابي قرار داشت رفتم. من رو فرستادن پيش آقاي نوري زاده مدير تربيت بدني آستارا كه مرد بسيار شريفي بود و بااينكه خوابگاه در حال ساخت بود اجازه داد من در نمازخانه سالن شطرنج اقامت كنم. به بازار آستارا رفتم. اختلاف قيمت با تهران كاملاً مشهود بود. رستورانهاي آستارا در ماه رمضان بعد از افطار تعطيل هستند و امشب شام رو خودم درست كردم. فردا روز سختي در پيش داشتم. گردنه حيران راستش امشب كمي نگران فردا بودم. نميدونستم ميتونم از پس گردنه حيران بر بيام يا نه. با كمي نگراني خوابم برد.

پايان روز سوم

حدود 78 كيلومتر