ساعت 23 شب 5/7/86 سفر آغاز گشت
رشت به تبريز
ترمينال شرق تهران به سمت رشت مركز استان گيلان
6/7/86
صبح ساعت 4:45 در شهر رشت از اتوبوس پياده شدم. هنوز براي ديدن شهر زود بود پس براي صرف صبحانه به پارك شهر رفتم كه در راه ميدان شهرداري هم ديدم و معماري اونجا كه توسط آلمانيها انجام شده بود برام جالب بود و زيبا.به پارك شهر كه رسيدم چون ماهه رمضان بود بايد جاي خلوتي رو براي صرف صبحانه پيدا مي كردم. پارك در اين ساعت صبح پر بود از ورزشكارايي كه اين هواي خوب رو به خوابيدن رختخواب ترجيح داده بودن و عداه اي هم با ديدن من به سمتم ميومدن و ابراز لطف مي كردن. حدود ساعت 7 بود كه به سمت آرامگاه ميرزا كوچك خان براه افتادم. تنها كسي كه اون ساعت صبح اونجا بود من بودم. چند عكس گرفتم و براه افتادم( متاسفانه دوربينم آنالوگ بود و عكسهاي آرامگاه سوخته بود).ساعت 45/7 ميدان شهرداري رشت رو به سمت بندر انزلي ترك كردم.حدود 35 كيلومتر تا انزلي راه دارم. هوا كمي ابري بود كه نزديك شهر خمام باران رحمت شروع به باريدن كرد. اشتباهي كه كردم فكر كردم الان باران بند مياد و پانچو نپوشيدم ولي باران بيشتر شد و من زماني كه كاملا خيش شده بودم پانچو پوشيدم.ساعت 10 به بندر انزلي رسيدم بعد از چرخيدن در شهر و كمي خريد به تربيت بدني رفتم. ولي چون نامه اي نداشتم و امشب هم مسابقات فوتبال ملوان و سايپا كرج بود موافقت نكردن كه حتي براي صرف ناهار و خشك كردن لباسهاي خيسم در گوشه اي از اين مجموعه اقامت 1 ساعته داشته باشم. به هر حال اولين استقبال به اين صورت انجام گرفت كه البته اين هم بخشي از تجربيات سفر هست كه البته ارزشمند در زندگي.بالاخره با راهنمايي اهالي انزلي به پارك پاسداران رفتم. پاركي كه دقيقا در كنار ساحل واقع شده. خدا شكر هوا آقتابي بود و من تونستم براحتي تمام لباسهام رو خشك كنم و ناهار درست كنم.ساعت 13 ناهار خوردم و با چند نفر كه به ديدن خانمي تنها آمده بودن كه بار سفري غريب به به همراه داشت( به گفته همان دوستان) همصحبت شدم. به گفته اهالي انزلي بغير از بندر كه گلهاي نيلوفر داره انزلي جاي ديدني نداره كه البته از فصل گلها هم گذشه بو.د. ساعت15:30 براي ادامه سفر به سمت رضوانشهر آماده شدم. تازه داشتم احساس ميكردم راهه طولاني در پي دارم و تنها هم هستم. قبلاً از دوست خوبم آقاي شاهين رامز كه مشوق من به اين سفر بودن شنيده بودم كه سفر كردن به تنهايي لذت بخصوصي داره و الان داشتم اين احساس رو تجربه مي كردم و واقعاً لذت بخش بود. جاده هاي شمالي كشور بسيار زيبا بود و زيبايي اون دو چندان شده بود براي مني كه به آرامي در اين جاده در حال حركت بودم و ميتونستم بيشتر از كساني كه با ماشين در حال طي مسير هستند از زيبابيي اين راه لذت ببرم. چند كيلومتر به رضوانشهر مانده بود كه با آقايي كه نان خريده بود و با دوچرخه به سمت منزل ميرفت همصحبت شدم .آقاي ممدوح بسيار به من محبت كردن و من رو به سمت خانه معلم رضوانشهر راهنمايي كردن چون ايشان معلم ورزش بودن ميخواستن با اين طريق براي اقامت من در خانه معلم اتاق بگيرن ولي به دليل تعميرات اين مسئله مهيا نشد ولي با اين حال ايشان باز هم با من به تربيت بدني شهر آمدن و از آقاي نجف پور كه مسئوليت مراقبت از ساختمان تربيت بدن رو داشتن خواستن كه من در اونجا ا قامت داشته باشم.(از اين طريق از لطف آقاي ممدوح بسيار سپاسگزارم). آقاي نجف پور و خانواده بسيار مهربانشان اجازه دادن كه در كنارشان اقامت داشته باشم در حالي كه من ميتونستم در سالن تربيت بدني اقامت كنم ولي با اصرار پر محبت اونها همسفره افطارشان شدم. اون شب احساس خيلي خوبي داشتم كه در كنار اين خوانوده با محبت بودم.
در اين منطقه به زبان تركي هم صحبت ميكردن
پايان اولين روز سفر
89 كيلومتر ركاب زدن
7/7/86 هواي ابري
قرار بود صبح ساعت 6 بيدار شوم ولي باران ميباريد و دوباره خوابيدم و ساعت 8:30 بيدار شدم. هوا بسيار عالي بود. باران بند آمده بود همه چيز آماده ادامه سفري زيبا. بعد از خوردن صبحانه در كنار خانواده آقاي نجف پور ساعت 11 به سمت تالش براه افتادم. ميخواستم به ديدن آبشار پره سر بروم كه بنا بر گفته اهالي بايد از جاده خيلي فاصله بگيرم كه بتونم برم آبشار و چون اين فصل سال خيلي اونجا خلوت بود و امكان داشت مشكلي برام پيش بياد از رفتن به اونجا منصرف شدم در ضن بردن چرخ با وسايل هم به اونجا مشكلي ديگر بود. ولي ميتونم به ساحل گيسوم برم( تا حالا نرفتم).ساعت 13 بود كه اول جاده ساحل گيسوم بودم. واقعاًزيبا بود در طول جاده بغير از خودم 5-4 تا ماشين ديدم و تقريباً تنها بودم واين تنهايي خيلي بهم چسبيد. ناهار دركنار ساحل خلوت گيسوم خوردم. ساعت 15:10 به سمت تالش براه افتادم.اسم تالش در نقشه هشتپر نوشته شده ولي اسم قديم اينجا تالش هست. ساعت 17:30 به تالش رسيدم. براي اقامت شبانه به تربيت بدني تالش رفتم و با معرفي من به مسئول خوابگاه از طرف آقاي نجف پور خوشبختانه مشكلي از بابت خوابگاه نداشتم. خوابگاه بسيار تميز و بزرگ بود. بعد از كمي استراحت به ديدن ميدان امام كه در شب جلوه خاصي داره و امارت هشتپر رفتم. مجسمه سردار كلاه چرمي كه با چراغهاي رنگي ساخته شده .متاسفانه امارت هشتپر در اختيار دولت بود و امكان بازديد نداشت. شام در رستوران نزديك خوابگاه خوردم كه انصافاً غذاي خوبي داشت. ساعت 21:30 خوابيدم.
تالش از رضوانشهر شلوغتر بود
پايان روز دوم سفر
54 كيلومتر
8/7/86 كمي تا قسمتي ابري
ساعت 6:40 بيدار شدم. روبري تختم پنجره اي بود كه رو به كوه باز ميشد و اولين منظره اي كه به محض باز كردن چشمام ديدم طبيعت زيبا بود كه به من صبح بخير مي گفت. صبح بسيار خوبي رو شروع كرده بودم. ساعت 7:30 تربيت بدني تالش رو به سمت آستارا ترك كردم. صبحانه بين راه در جاده هاي زيباي شمالي صرف شد. هرچه به سمت آستارا نزديك تر ميشدم نوع برخورد مردم و گويش ها فرق ميكرد و بيشتر به زبان تركي صحبت مي كردند. مشكل اصلي ساكنين اين مناطق بيكاري بود و متاسفانه از زماني كه بنزين هم سهميه بندي شده بود مشكلات بيشتر شده بود. بعد از شهر حويق براي ناهار توقف كردم. ساعت 12:30 بود. ناهار خوردم و ساعت 13:40 به سمت آستارا حركت كردم.30-25 كيلومتر تا آستارا را دارم. هواي امروز بيشتر آفتابي بود. امروز توي راديو گفت كه اردبيل ديشب سرماي بي سابقه 2- درجه در ابن وقت سال رو داشته و خيابانهاي اردبيل يخ بسته. خدا به داده من برسه كه فردا ميخوام برم اردبيل.ساعت 15:30 وارد شهر آستارا شدم و به تربيت بدني كه در خيابان فارابي قرار داشت رفتم. من رو فرستادن پيش آقاي نوري زاده مدير تربيت بدني آستارا كه مرد بسيار شريفي بود و بااينكه خوابگاه در حال ساخت بود اجازه داد من در نمازخانه سالن شطرنج اقامت كنم. به بازار آستارا رفتم. اختلاف قيمت با تهران كاملاً مشهود بود. رستورانهاي آستارا در ماه رمضان بعد از افطار تعطيل هستند و امشب شام رو خودم درست كردم. فردا روز سختي در پيش داشتم. گردنه حيران راستش امشب كمي نگران فردا بودم. نميدونستم ميتونم از پس گردنه حيران بر بيام يا نه. با كمي نگراني خوابم برد.
پايان روز سوم
حدود 78 كيلومتر